ایمان بیاوریم به پایان فصل سرد!!


بعد از اینکه ما را در خاک خودمان به بردگی گرفتید و کاری کردید که برای پیش پا افتاده ترین نیازهایمان مجبور باشیم که سگ دو بزنیم و از نوکر های بی سواد وگداگشنه تان حرف زور بشنویم.

بعد از اینکه همه چیز را تصرف کردید و کار را به جایی رساندید که هیچ چیزو هیچ کس سر جایش نباشند.

حتی احساساتمان هم سر جایشان نباشد.

ما حقیقتا" به پایان فصل سرد ایمان آورده ایم !

ما سالهاست که مطمئن شده ایم ناجی شعر های فروغ، کسی که مثل هیچ کس نیست، هیچوقت نمی آید.چون اساسا چنین کسی وجود ندارد!

این است که ما خودمان دست بکار شده ایم و داریم می آییم و از برادر سیدجواد هم که رفته‌است رخت پاسبانی پوشیده‌است ابداً هم نمی‌ترسیم و از خودسیدجواد هم که تمام اتاق‌های منزل ما، مال اوست نمی‌ترسیم" و" گیس دختر سیدجواد را هم میکشیم" و "مردم محله کشتارگاه،که خاک باغچه‌هاشان هم خونیست، و آب حوضشان هم خونیست و تخت کفش‌هاشان هم خونیست" دیگر زورشان به ما نمی‌رسد..

ما کسی هستیم" که دیگر به هیچوجه جلوی آمدنش رانمی‌شود گرفت، و دستبند زد و به زندان انداخت.

ما زیر درخت‌های کهنهٔ یحیی لانه کرده‌ایم و روز به روز بزرگتر می‌شویم.

"ما خودمان می آییم و" سفره را می‌اندازیم و نان را قسمت میکنیم و پپسی را قسمت میکنیم، باغ ملی، شربت سیاه سرفه، روز اسم نویسی ونمره مریض خانه و درختهای دختر سید جواد را قسمت میکنیم.

و هر چه را که باد کرده باشد قسمت میکنیم و سهممان را برمی‌داریم.

نجات دهنده ای در راه نیست

با ما دروغ گفته بودند!