لباس پفكي

 

 

 

 

 

از سري يادداشتهاي دشواري هاي ترجمه :

some like it tight fitted and others like the meringue style

بعضي ها تنگ اش رو دوست دارند و بعضي ها نوع پفكي آن را

منظور لياس عروس است كه بعضي از لباسها تنگ و.چسبانئ هستند و برخي نيز پائين اشان گشاد و پفكي است

Meringue = مرينگ / پفكي هم نوعي شيريني و هم لباس ها پفكي و باد كرده زنانه مثه لباس عروس

Rhubarb = رويارب / تربچه

Located in the North Sea, 20km off Nissum Fjord, Thor Offshore Wind Farm is the first of three large offshore wind farms to be built in Denmark before 2030. With a capacity of min. 800 MW and max. 1.000 MW, the wind farm will be connected to the grid between the years 2025 and 2027.

Why Denmark is building islands in the North Sea?

A project to build a giant island providing enough energy for three million households has been given the green light by Denmark's politicians. ... Under Denmark's Climate Act, the country has committed to an ambitious 70% reduction in 1990 greenhouse gas emissions by 2030, and to becoming CO2 neutral by 2050

مزرعه بادی فراساحلی  که در دریای شمال، 20 کیلومتری آبدره نیسوم واقع شده است، اولین مزرعه بادی فراساحلی از سه مزرعه بادی بزرگ دریایی است که قبل از سال 2030 در دانمارک ساخته می‌شود. با ظرفیت حداقل. 800 مگاوات و حداکثر 1000 مگاوات، مزرعه بادی بین سال های 2025 تا 2027 به شبکه متصل خواهد شد

. چرا دانمارک در حال ساخت جزایر در دریای شمال است؟

پروژه ساخت یک جزیره غول پیکر که انرژی کافی برای سه میلیون خانوار را تامین می کند، با چراغ سبز سیاستمداران دانمارکی روبرو شده است . ... بر اساس قانون آب و هوای دانمارک، این کشور متعهد شده است که تا سال 2030 انتشار گازهای گلخانه ای را به میزان 70 درصد کاهش دهد و تا سال 2050 CO2  را به صفر برساند.

 

.................30 بهمن ماه 1400 – ممكو

 

فيلم زرد

فيلم زرد

 

هزار توي درون ذهن انسان بسيار پیچیده است و ما با همه پيشرفتهاي شگفت انگيزي كه كرده ايم همچنان از ساز و کارهای ذهني كه داريم  بي خبريم .

 شب گذشته فیلم «زرد» به کارگردانی و نویسندگی «مصطفی تقی زاده» را تماشا کردم؛

فیلمی با فیلمنامه ای كه بدليل  غافلگیریهای پیاپی، از آغاز تا پایان از نفس نمی افتد.

 فیلم به تلاشهای همسر و دوستان  حامد (با بازی شهرام حقیقت دوست) می پردازد که برای نجات جان او که در کُما به سر می برد و نیازمند پیوند کبد است، خود را به آب و آتش می زنند.

 سهم عمدۀ این تلاشهای انساندوستانه  و دلهره آور بر عهده نهال، همسر حامد (با بازی ساره بیات) و شهاب (با بازی بهرام رادان) یکی از دوستان او است که بنا به دلایلی، گاهی با مخالفت و عدم همراهی دو دوست دیگر آنها(نیکی و فرامرز) روبرو می شود.

تلاشهای نهال برای نجات جان همسرش که به ظاهر عمیقاً دلبسته اوست، وجهی معقول و قابل توجیه دارد. فداکاریها و به آب و آتش زدنهای تحسین برانگیز شهاب را نیز باید به حساب ادای جوانمردانۀ سهم رفاقت چندساله گذاشت؛ رفتاری انسانی و قهرمانانه.

 اما این ظاهر ماجرا است. در يك سوم پایانی فیلم متوجه مي شويم  که چند سال پیش، شهاب از نهال خواستگاری کرده اما دست روزگار، در نهایت او را به عقد ازدواج حامد درآورده است که البته او ظاهراً به هیچ رو از این پیوند ناخرسند نیست. شهاب نیز پس از یک ازدواج ناموفق، از همسر سابقش جدا شده و اکنون مجرد است.

 در چنین شرایطی آیا میان فداکاری های قهرمانانۀ شهاب برای نجات جان حامد و علاقۀ سالهای پیش او به نهال رابطه ای وجود دارد؟

 کارگردان فیلم شاید به نحوی زیرکانه، حساسیت چندانی به این مسأله نشان نمی دهد و به سرعت از این مسأله عبور می کند و تنها به جمله ای کنایه آمیز از سوی فرامرز (یکی از دوستان حامد) خطاب به شهاب بسنده می کند که به او می گوید:

 «تو واسه کدومشون داری خودتو می کُشی؟ حامد یا نهال؟... منظورم اینه که عشق سابقت یا رقیب سابقت؟».

فیلم پس از این به زودی با سرانجامی تراژدیک به پایان می رسد. رفتار شهاب را چگونه می توان ارزیابی کرد؟ آیا فداکاریهای قهرمانانۀ او به تعبیر «زیگموند فروید» و دخترش «آنا»، یکی از ساز و کارهای دفاعی «من» یا «ایگو»ی او برای سرپوش نهادن بر خوشحالی ناشی از مرگ قریب الوقوع حامد و امکان پیوند دوباره با نهال نیست؟

آیا شهاب برای گریختن از سرزنشها و ملامتهای منِ آرمانی خود(super ego) و انکار شادیِ ناشی از مرگ قریب الوقوع حامد، اینگونه برای نجات جان او خود را به آب و آتش می زند؟

 آیا فداکاریهای نهال نیز ساز و کاری در جهت نفی و انکارِ شادی نامشروع ناشی از مرگ قریب الوقوع همسرش و امکان پیوند دوباره با شهاب نیست؟

 هیچ یک از پرسشها در فیلم، پاسخی شفاف نمی یابد و من اصولاً نمی دانم که آیا نویسندۀ فیلمنامه، در حین نگارش به این پرسشها و دغدغه ها فكر كرده است یا نه، اما خوب می دانم که در دنیای واقعی و در پشت بسیاری از رفتارهای به ظاهر موجّه، انسان دوستانه و اخلاقی ما، ساز و کارهای روانی پیچیده ای از این دست پنهان شده است.

 اینگونه پیچیدگیهای روانی  باعث مي شود كه براحتي نتوان در مورد انسانها و رفتارهايشان قضاوت درستي انجام داد و اينكه ماهیت اخلاقی و مشروع رفتارهای یک انسان را چگونه مي توان تعبير و تفسير كرد؟

فيلم زرد

 

هزار توي درون ذهن انسان بسيار پیچیده است و ما با همه پيشرفتهاي شگفت انگيزي كه كرده ايم همچنان از ساز و کارهای ذهني كه داريم  بي خبريم .

 شب گذشته فیلم «زرد» به کارگردانی و نویسندگی «مصطفی تقی زاده» را تماشا کردم؛

فیلمی با فیلمنامه ای كه بدليل  غافلگیریهای پیاپی، از آغاز تا پایان از نفس نمی افتد.

 فیلم به تلاشهای همسر و دوستان  حامد (با بازی شهرام حقیقت دوست) می پردازد که برای نجات جان او که در کُما به سر می برد و نیازمند پیوند کبد است، خود را به آب و آتش می زنند.

 سهم عمدۀ این تلاشهای انساندوستانه  و دلهره آور بر عهده نهال، همسر حامد (با بازی ساره بیات) و شهاب (با بازی بهرام رادان) یکی از دوستان او است که بنا به دلایلی، گاهی با مخالفت و عدم همراهی دو دوست دیگر آنها(نیکی و فرامرز) روبرو می شود.

تلاشهای نهال برای نجات جان همسرش که به ظاهر عمیقاً دلبسته اوست، وجهی معقول و قابل توجیه دارد. فداکاریها و به آب و آتش زدنهای تحسین برانگیز شهاب را نیز باید به حساب ادای جوانمردانۀ سهم رفاقت چندساله گذاشت؛ رفتاری انسانی و قهرمانانه.

 اما این ظاهر ماجرا است. در يك سوم پایانی فیلم متوجه مي شويم  که چند سال پیش، شهاب از نهال خواستگاری کرده اما دست روزگار، در نهایت او را به عقد ازدواج حامد درآورده است که البته او ظاهراً به هیچ رو از این پیوند ناخرسند نیست. شهاب نیز پس از یک ازدواج ناموفق، از همسر سابقش جدا شده و اکنون مجرد است.

 در چنین شرایطی آیا میان فداکاری های قهرمانانۀ شهاب برای نجات جان حامد و علاقۀ سالهای پیش او به نهال رابطه ای وجود دارد؟

 کارگردان فیلم شاید به نحوی زیرکانه، حساسیت چندانی به این مسأله نشان نمی دهد و به سرعت از این مسأله عبور می کند و تنها به جمله ای کنایه آمیز از سوی فرامرز (یکی از دوستان حامد) خطاب به شهاب بسنده می کند که به او می گوید:

 «تو واسه کدومشون داری خودتو می کُشی؟ حامد یا نهال؟... منظورم اینه که عشق سابقت یا رقیب سابقت؟».

فیلم پس از این به زودی با سرانجامی تراژدیک به پایان می رسد. رفتار شهاب را چگونه می توان ارزیابی کرد؟ آیا فداکاریهای قهرمانانۀ او به تعبیر «زیگموند فروید» و دخترش «آنا»، یکی از ساز و کارهای دفاعی «من» یا «ایگو»ی او برای سرپوش نهادن بر خوشحالی ناشی از مرگ قریب الوقوع حامد و امکان پیوند دوباره با نهال نیست؟

آیا شهاب برای گریختن از سرزنشها و ملامتهای منِ آرمانی خود(super ego) و انکار شادیِ ناشی از مرگ قریب الوقوع حامد، اینگونه برای نجات جان او خود را به آب و آتش می زند؟

 آیا فداکاریهای نهال نیز ساز و کاری در جهت نفی و انکارِ شادی نامشروع ناشی از مرگ قریب الوقوع همسرش و امکان پیوند دوباره با شهاب نیست؟

 هیچ یک از پرسشها در فیلم، پاسخی شفاف نمی یابد و من اصولاً نمی دانم که آیا نویسندۀ فیلمنامه، در حین نگارش به این پرسشها و دغدغه ها فكر كرده است یا نه، اما خوب می دانم که در دنیای واقعی و در پشت بسیاری از رفتارهای به ظاهر موجّه، انسان دوستانه و اخلاقی ما، ساز و کارهای روانی پیچیده ای از این دست پنهان شده است.

 اینگونه پیچیدگیهای روانی  باعث مي شود كه براحتي نتوان در مورد انسانها و رفتارهايشان قضاوت درستي انجام داد و اينكه ماهیت اخلاقی و مشروع رفتارهای یک انسان را چگونه مي توان تعبير و تفسير كرد؟

 

آيا ليمو مي تواند باعث كاهش سرقه شود ؟

آيا ليمو مي تواند باعث كاهش سرقه شود ؟

Can lemon reduce cough?

Dry cough – سرفه خشك
 

یکي از درمان خانگی عالی برای سرفه خشک، چای زنجبیل و لیمو است، زیرا زنجبیل و لیمو هر دو دارای خواص ضد التهابی هستند که به کاهش سوزش گلو و ریه ها کمک می کنند. این چای همچنین می تواند راه های هوایی را تميز كرده و باعث تسكين سرفه خشک شود.


A great home remedy for a dry cough is ginger and lemon tea, as both ginger and lemon have anti-inflammatory properties, which help to reduce irritation in the throat and lungs. These teas can also clear the airways to relieve a dry cough

.............م.ت 21 بهمن ماه 1400 – ممكو

 

در پاي كوه

در پاي كوه

خيره در ابعاد اين كوه با شكوه

لحظه اي درنگ مي كنم

و انديشه مي كنم
به بزرگي كوه

به كوچكي گام هاي پيش رو
قدم در راه مي گذارم

با عزمي جزم

و اراده اي آهنين  

در آرزوي رسيدن به قله

 با همه توان

با تمام قدرت

تلاش مي كنم

خسته مي شوم

مي ايستم

نفس تازه مي كنم

گرچه راه دشوار است

اما  تر بار نيرويي تازه مي گيرم

از روياي رسيدن به هواي پاك  

و كشش عريزي رسيدن به قله بلند و با شكوه

 

...............21 بهمن ماه 1400 – ممكو – محمد توكلي
 

ورژن جديد داستان جك و لوبياي سحرآميز

 

ورژن جديد داستان جك و لوبياي سحرآميز

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ‌کس نبود.

 روزی روزگاری در سرزمینی نه چندان دور پسر‌بچه‌ای زندگی می‌کرد به نام جَک که  پسربسيار فهمیده و درس خوانی بود.

 جک آرزو داشت که در آینده خلبان شود و در بلندترین نقطه از سطح زمین قرار بگیرد، دلش می‌خواست برود در دل ابرها. امّا مسئله اینجا بود که رشته‌ی خلبانی در سرزمینشان وجود نداشت و باید apply می‌کرد به سرزمین خیلی دور و از این بابت بسیار ناراحت بود.

روزی از روزها که داشت از مدرسه برمی‌گشت سر راهش مغازه‌ای که تازه باز شده بود توجهش را جلب کرد.کسی نمی‌دانست که دقیقاً چه چیزی در این مغازه فروخته می‌شود.

جک با کنجکاوی وارد مغازه شد با صدای بلند سلام کرد، فروشنده که پیرمردی پیژامه‌پوش بود سلامش را پاسخ داد و از جک پرسید چه کمکی می تواند به او بکند.

جک گفت: می خواهم بدانم شما چه چیزی می‌فروشید؟

پیرمرد پیژامه پوش گفت:هر چیزی که آرزوی شما را برآورده کند.

جک گفت: جدي ؟ خداییش راس میگی؟

پیرمرد پیژامه پوش گفت: آره بابا به جونت خودت راس میگم!

جک گفت: من آرزو دارم بتوانم از زمین فاصله گرفته  و اوج بگیرم رو به آسمان ... می‌خواهم خلبان بشم اما باید برای خلبان شدن به سرزمین‌های دور apply  کنم و حقیقتش حسش نیست شما راه بهتري سراغ نداری من به آرزوم برسم؟!

پیرمرد پیژامه پوش گفت: آری آری  بیا این لوبیاهای سحرآمیز را بگیر و در باغچه‌ی خانه‌تان بکار....  هوا که تاریک شد لوبیاها سبز میشن و آنقدر رشد می‌کنند که آن سرش ناپیداست  بعد می‌تونی از آن‌ها بالا بروی و در ارتفاعات عشق‌ و حال کنی!!

جک خوشحال شد و لوبیاها را از پیرمرد پیژامه‌پوش خرید و به سمت خانه حرکت کرد ناگهان یادش افتاد که از تاریکی می‌ترسد او هر جور که فکر می‌کرد راهی برای مقابله با ترسش از تاریکی پیدا نمی‌کرد که ناگهان آجری از آخرین طبقه‌ی ساختمان در حال ساختی که مقابل خانه‌شان بود جلوی پایش افتاد، شاگرد بنا از جک خواست که آجر را به او برساند قبل از اینکه اوستاش بفهمه.

 جک هم قبول کرد و آجر را برداشت و یکی یکی از طبقه‌های ساختمان بالا می‌رفت به طبقه‌‌ی آخر که رسید جرقه‌ای در ذهنش زده شد همین بود او راه رسیدن به آرزویش را پیدا کرده بود !

جک به خانه برگشت و لوبیاهای سحرآمیز را در دیگ خوراک ديزي که مادرش داشت می‌پخت انداخت !

 بعد ترک تحصیل کرد و رفت سراغ بنایی و مدتي  بعدش زد تو کار دلالی و ساخت و ساز!

هم اکنون بیش از نیمی از آسمان خراش‌ها و برج های سرزمین نه چندان دور متعلق به جک است و او در بلندترین نقطه از سطح زمین و در پنت‌هاوس يكي از  بلندترین برج هايي ‌ که ساخته در کنار خانواده‌اش به خوبی و خوشی زندگی می‌کند.

............16 بهمن 1400

اينكه ميري پياده روي خيلي خوبه

 

 

ASAL
Http://asal1400.blogfa.com

 

یساعت و نیمی رفتم پیاده روی نم بارونم میزد خیلی خوب بود

جمعه ام بود خلوت پارکم خلوت بود مگه جمعه ها نباید پارک شلوغ باشه😂🤔

ورزشم نمیکرد با اهنگ کسی😂 همشم همین اهنگه رو گوش میدادم یه اسکلیم اومد با ماشین سمتم داش حرکات موزون انجام میداد🤣 خودمم دوس داشتم بااین اهنگه همین کارارو کنم ولی نمیشد😔😂

تیپ ام دوس داشتم همیشه به با حجابایی که تیپای خوب میزنن بخصوص عبا میپوشن حسودیم میشه🙄🤫

دیگه انقد راه رفتم پام درد گرفته بود برگشتم _ امروزو درس نمیخونم

بااین وضع معلوم نیس چی بشه درس خوندنم  باید دیگه با کسی چت نکنم و برنامه های اضافه رو بذارم کنار

ولی کی عملی کنم این چیزارو خدا میدونه😔 دیرم شروع کردم یسریا میگن نه بابا واس ارشد دو ماه بخون بابا کی میخونه مگه

از یطرف دیر شروع میکنی میگن واااای تازه شروع کردی؟ از یطرف کتابامم اولش بد ازاب درومد مجبور شدم دوباره بخرم

 

سلام عسل

نوشته هات ساده و جالبن چند تاييش رو خوندم

اينكه ميري پياده روي خيلي خوبه .... اونم يك ساعت و نيم ... خيلي ميشه ... من تو 20 دقيقه فاصله ورودي شركت تا واحدمون رو كه 3 كيلومتره هر  روز ميرم .. كلي راهه ... اينكه براي ارشد مي خوني اونم خيلي خوبه ... ولي بهت توصييه مي كنم بري ازدواج كني اين از همه اونا بهتره ... يه شوهر پولدار هم گير بيار ... كه ديگه براي خريد ي چنس 160 تومني ضايع نشي !  به گربه ها هم زياد رو نده چون پر رو ميشن ديگه ولت نمي كنن ! [نیشخند]

9:30 در شركت بودم

 

جمعه 15 بهمن ماه 1400

كله سحر بيدار بودم منتظرم بودم كه همكارام زتگ بزنند برم شركت . ولي نزدند و زياد هم مايل نبودم شركت برم ولي k شروع كرد غر زدن كه چرا ديشب گلوم گرفته بود متوجه نشدي ؟ ( خب چون خواب بودم ! پرسيدن نداره ) ديدم بهتره بجاي بحث كردن هاي بيخودي برم شركت ....

به دو دليل : هم از دست اين حرفها راحت ميشم و هم فردا يه عده آدم اللكي نمي تونن بگن ما روزجمعه شركت بوديم و اورهال بود و شما نبودي . اين بود كه ماشبن رو روشن كردم و 9:30 در شركت بودم پياده 3 كيلومتر راه رو تا دفتركارم رفتم و بلافاصله در سايت اولفين ... امروز هوا ابري بود و خنك و رنگ آفتاب رو نديديم .

حيف كه باتري كهنه روي گوشي بود و از كار افتاد و نتونستم عكس بگيرم .

هم گزارش ركوردهاي واحد NF3 رو مي گيرم هم تو كارهاي اورهال كمك مي كنم .

آقاي دكتر

ديروز يه \آقاي دكتر از دانشگاه بهشتي تهران براي كار روي رله هاي ساب استيشن واحد اولفين اومده بود كه كلي باهاش حرف زديم و نظر منو تائيد كرد كه :

بهتره همه اين رله هاي بديمي عوض بشه و با نوع جديد كه قابل برنامه ريزي هستند تعويض بشه و هزينه چنداني هم نداره . حتي مي گفت ان رله هاي PLC داري كه همين يكي دو دهه اخير تويسط آلماني ها نصب شده الان ديگه قديمي شدند.

 

سوپروايزر متمول

يه  استاد كار ماهري هست * كه  الان نقش سوپروايزر رو داره .و و از قرائن معلوم سواد آنچناني هم نداره ... ولي از كارگر ساده و چكش زدن شروع كرئده و الان موقعيت و وجهه خوبي پيدا كرده .... خلاصه خيلي وصفش رو شنيده بودم  و خيلي مايل بودم ببينمش ... امروز اومده بود ستاد اورهال اولفين سن زيادي نداره ولي معلوم بود آدم با استعدادي هست از اين توصيه هايي كه براي انجام كارها مي كرد معلوم بود ازش پرسيدم خانواده ات از دستت راضيند ؟ گفت نه ... حتي مواقعي ميشه كه از شركت كه برمي گردم ميرم اصفهان و شيراز و شهرهاي ديگه ...

آبدارچي ما كه اتفاقا با توصيه ايشون سركار اومده ميگه . كلي ماشين آلات سنگين داره كهذ گذاشته تو شركت دارند كار مي كنند. مرتب هم كار و پروژه مي گيره و خلاصه ثروت هنگفتي داره و درآمد ماهانه اش بيش ازچند صد ميليون تومن در ماهه ولي واقعا زندگي نمي كنه بقول جمال از زندگي لذت نمي بره ... ازش پرسيدم واقعا از زندگي لذت مي بري ؟ گفت نه بابا چه لذتي ؟

خب اين همه پول و ماشين آلات و درامد ماهانه به چه درد مي خورده بقول آبدارچي ما  نگهبان اموالشه براي كسايي ديگه .... بنظرم حرف درستي ميزنه .

 

 – 15 بهمن ماه 1400

  • ا ح م د م ق د م