خواهم زِ بختِ بیدار، روز وُ شبی که با یار
خواهم زِ بختِ بیدار، روز وُ شبی که با یار*
تا شَب نشسته باشم، تا روز خفته باشم
چون می کُشیم باری، جُرمم بپرس، شاید*
کاری نکرده باشم، حرفی نگفته باشم
چون سرمۀ سلیمان، آذر کشم بِه دیده
زان آستان بِه مژگان گردی که رُفته باشم
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 19:30 توسط محمد توكلي
|