خواهم زِ بختِ بیدار، روز وُ شبی که با یار*
تا شَب نشسته باشم، تا روز خفته باشم

چون می‌ کُشیم باری، جُرمم بپرس، شاید*
کاری نکرده باشم، حرفی نگفته باشم

چون سرمۀ سلیمان، آذر کشم بِه دیده
زان آستان بِه مژگان گردی که رُفته باشم